مير تقي الدين كاشاني

165

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )

ذاتت آن رتبه به ممكن دهد از فيض وجود * كه وجوب آيد و گرد سر امكان گردد در تو تقصير محال است ، ولى ممكن نيست * كه بشر آيد و هم پنجهء يزدان گردد هركه را دايهء لطف تو درآرد به كنار * شير با خون جگر در بدنش جان گردد من كجا نقب به ديوار ثناى تو زنم * مور چون رخنه‌گر ملك سليمان گردد داورا بندهء خاص تو بدين طبع بلند * همچو خورشيد به هر خاكى يكسان گردد داند او خود كه به او هرگز ازين خوان نرسد * نوبت لقمه اگر نايب لقمان گردد ليك با تلخى امّيد اگر همچو نسيم * بر نيستان گذرد نيشكرستان گردد مىشود چون زحل از بخت سيه هند طلب * همچو خورشيد ، عبث چند در ايران گردد بلبل خسته به ناچار از آن باغ رود * كه در او زاغ و زغن مرغ خوش الحان گردد مَلَك آن به كه كشد پا به كنار از همه كار * ز آنكه اين كارگه حيله ، به شيطان گردد اگر اين است مسلمانى و اينش روش است * بزه آن كافر نادان كه مسلمان گردد لاف بيهوده زند چند مسيح از خامى * وقت آن است كه از گفته پشيمان گردد حاش للّه سخن هند چه و هند كجاست * بخش او نيست جهان گر همه احسان گردد تا نباشد مدد از چرخ و فلك چند كسى * همچو خورشيد به هر منظر و ايوان گردد نيست بازار هنر گرم همان به كه مسيح * سر خود گيرد و خوش در ته ميدان گردد همچو يعقوب به كُنجى بنشيند تا چند * دهر بر يوسف امّيدش زندان گردد به از آن نيست كه چون سايه شود گوشه‌نشين * همچو خورشيد كسى چند پى نان گردد * * * بر فلك اين نه هلال است درين غرّهء ماه * عيد آورده مه خويش به نوروزى شاه ابر شسته‌ست رخ باغ طرب ، يا كرده‌ست * ديدهء حسرت من گازرى گازرگاه طينت خاك هرى بس كه سرشته‌ست به عيش * غم جدايى كند از مردم آن بىگه‌وگاه